تبليغاتX
مهسا
سرمايه حيات دو روزي نبود بيش

آنهم كه اينك با تو بگويم چه سان گذشت

يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن

روز دگر به كندن دل ز اين و آن گذشت


چند روز پيش مشتبي عقد كرد .من براي هميشه ازش خداحافظي كردم. خدايا بهم توان فراموش كردنش رو بده. خدايا بهش توان فراموش كردنم رو بده. خدايا خوشبختش كن به همون اندازه كه قراره حميد رو بدبخت كني. خدايا هر دوتاشون رو به تو سپردم. اميدوارم صدام رو بشنوي چون از ته دلم دارم فرياد ميزنم.


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:50 توسط |

با دبیت کارت زنگ زدم موبایلش اولین زنگی که خورد صدای یه زن اومد . همون دختری که کل مسیر زندگی منو عوض کرده بود. همون که عزیزترین آدم تو زندگیم رو ازم گرفته بود. دلم میخواست عقده تمام این سالها رو سرش در بیارم ولی باز هم زبونم قفل کرده بود باز هم همون حس تحقیر شدن بخاطر اون اومده بود سراغم. دلم نمیخواست پا پس بکشم. زنگ زدم مغازه حمید خودش گوشی رو برداشت با صدایی که به وضوح لرزشش رو حس کردم گفتم سلام میشناسی؟ هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت مهسا تویی؟ کجایی تو دختر؟ من دنیا رو دنبالت گشتم. (خدایا چرا من جلو این آدم اینقدر کم میارم؟ چرا زبونم نمیچرخه تا حرف دلم رو بزنم؟ خدایا این چه نیرویی هست که تو به این مرد دادی؟) میگفت بابام به زور منو مجبور به ازدواج کرده. میگفت من اصلا زنم رو دوست نداشتم و ندارم و فقط به تو فکر میکردم. میگفت حتی اومدم دم خونتون تو شهر خودت تا پیدات کنم. میگفت زنم هم میدونه که من تو رو دوست دارم. التماس میکرد تا شماره تلفنم رو بهش بدم تا دوباره با هم دوست باشیم. میدونستم مثه سگ داره دروغ میگه. ولی اینقدر خودم رو خوار و ذلیلش میدیدم که زبونم نمیچرخید که راستش رو بگم. یادش رفته بود که از رابطه عاشقانه پسر خاله خیالیش با این دختر قبلا باهام حرف زده بود. بهش گفتم حمید من حلالت نمیکنم بدون هر بلایی که سر زندگیت بیاد از نفرین های منه. البته تا اون لحظه که ظاهرا نفرین های من اثر نکرده بودن چون اونطور که تعریف کرد وضعش خیلی از قبل بهتر شده بود. بخاطر سرپوش گذاشتن رو کاراش گفت من اگه تو رو نمیخواستم خونوادم رو نمیفرستادم تحقیق تو شهرتون, اون بقال نامرد سر کوچتون نظرشون رو برگردوند. خدایا گفت بقال؟ اصلا سر کوچه ما بقالی نبود؟ خدایا حتی این حرفشم دروغ بود؟ اصلا تحقیق نیومده بودن؟ چطور تونسته بود اینقدر با من بازی کنه؟ اون تمام حرفهایی که من بعنوان درد و دل بهش میگفتم رو در غالب تحقیقی که خونوادش کردن به خودم پس داده بود. چقدر من تو این سالها بخاطر این حرفها غصه خوردم و چقدر از همسایه هامون کینه به دل داشتم. حس میکردم یه آدم نفهم بودم که عین عروسک خیمه شب بازی تو دست اون بوده.اصلا نمیدونست تو این سالها چه به روز من اومده. نمیدونست روزهایی که اون و زنش داشت خوش میگذروندن من تو مراکز روانی بین یه مشت دیوونه داشتم روزگار میگذروندم. تو همین فکرها بودم که صدای یه دختربچه چند ساله اومد که صدا میکرد بابا حمید . تنم یخ کرده بود. حمید حالا دیگه بابا شده بود. دلم داشت میترکید چقدر برای بچمون و اتاق خواب و عروسک هاش نقشه میکشیدیم. خواستم خداحافظی کنم که صدای یه زن اومد که بلند داد میزد "حمیدم نمیایی؟" ظاهرا اومده بود دنبالش که برن بیرون .خیلی سرد خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. مثل سگ پشیمون شده بودم از کارم. خودم رو میزدم که چرا اینکار رو کردم؟ به خودم فحش میدادم که چرا اینقدر در مقابل حمید ضعیفم؟ بعد از اون روز باز هم به هم ریخته بودم نه حوصله کار کردن داشتم و نه حوصله حرف زدن با شوهرم. حتی دیگه مشتبی رو هم آدم حساب نمیکردم. باز هم حمید تو نظرم مهمترین شده بود. فقط دلم میخواست اونو ببینم. نمیدونم چطور با وجود تمام بدیهایی که در حقم کرده بود و با وجودی که اینقدر منو کوچیک کرده بود بازم به اون فکر میکردم. به پیشنهاد مشتبی به یه مشاور مراجعه کردم. اونم پیشنهاد داد یه وبلاگ بسازم و خیلی منصفانه توش خاطراتم رو بنویسم تا یادم بیاد حمید چی به روزم آورده. تا یادم بیاد تو چه جهنمی زندگی میکردم و الان شوهرم برام چه بهشتی ساخته. تا قدر این زندگی بهشتیم رو بدونم و بخاطر مردی که حالا با وجودی که بچه داره بازم میخواد دوست دختر داشته باشه تباهش نکنم. خوشبختانه تو وبلاگ دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که مثه یه خواهر یا یه برادر باهام همدردی کردن . به مدد اونها و حرفهاشون من دوباره به زندگی برگشتم و باز هم میخندم. تنها میتونم بگم بخاطر تمام این سالهایی که با حمید یا با خاطرات حمید هدر دادم متاسفم. امیدوارم شما هم بتونید شریک واقعی تون رو پیدا کنید و وقتتون رو بیخود به پای گرگ های آدم نما هدر ندید. اگه حمید پا به زندگی من نذاشته بود و اگه بعد از اون بخاطر فراموشی خاطراتش چندین پسر رو به حریم خصوصیم راه نداده بودم الان میتونستم عاشق شوهرم باشم ولی حیف که شوهرم اولین مرد زندگیم نبوده و من فقط میتونم بگم بی نهایت دوستش دارم و به وجودش افتخار میکنم ولی عاشقش نیستم. زندگی من خیلی بهتر از این میتونست باشه ولی خودم خرابش کردم. شما سعی کنید اشتباهی رو که من کردم نکنید.

از همتون ممنونم. راستی من به زودی مادر میشم.  برام دعا کنید.


                       پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان


الهه جان فكر كنم براي بقيه هم جالب باشه كه بدونن:

راستش همون دفعه آخر كه زنگ زدم ( همون چند ماه پيش ) اون دست بالا بلند شده بود و طلبكار بود كه من ولش كردم. باورت ميشه؟ (همونطور كه گفتم اون ميگفت باباش به زور مجبور به ازدواجش كرده و اون نميخواسته . شنيدي ميگن دروغگو كم حافظست؟ همينه. يادش رفته بود كه چقدر قبلاً از اين دختر جلوم تعريف ميكرد و از عشق پسرخاله خياليش به اون باهام حرف ميزد.  ) وقتي كه زنگ زدم اون شاكي شده بود كه چرا من ولش كردم و بدون اجازش رفتم مشهد ( يادته گفتم وقتي من بعد از ديدن اون و زنش همون شب عروسي حالم بد شده بود منرو بردن بيمارستان؟كه بعد يه هفته هم مركز رواني بستري شدم؟ كه بعد از عروسيش زنگ زده بود خونمون و فاطمه تلفن رو جواب داده بوده و گفته كه من رفتم مشهد؟) اون به خيال خودش من از هيچي خبر نداشتم و اونم نقشش رو خوب بازي كرده بوده و بعد از اين همه سال هنوزم داشت ادامه نقشش رو بازي ميكرد. قبل از اينكه بهش بگم كه نفرينش ميكنم و هرگز هم نميبخشمش بهش گفتم كه من شب عروسي با همون دختري كه ازش تعريف ميكردي ديدمت. كه همه دروغ هات برام رو شده . گفتم كه مشهدرفتن دروغ بوده و تو مركز رواني بستري بودم وتو تمام اين سالها داشتم به تك تك حرفهايي كه بهم ميزديم و منم همشون رو تو دفتر خاطرات مشتركمون يادداشت ميكردم فكر ميكردم و از سادگي خودم ميخنديدم. و تازه اين حس بي تفاوتي رو نسبت بهت پيدا كردم و تونستم بهت زنگ بزنم. بعد از اين بود كه شروع كرد به التماس كردن كه دوباره با هم دوست شيم. قسم ميخورد كه از زندگيش راضي نيست و از اين چرت و پرت ها.)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:29 توسط |

جشن ازدواج هر دختری شادترین لحظه زندگیش هست ولی برای من اینطور نبود. تو کل مراسم اینگار طناب دار گردنم انداخته بودن و داشتن خفم میکردن. تمام حرفهایی که با حمید در مورد مراسم عروسیمون میزدیم مثله فیلم از جلو چشمام رد میشدن چه نقشه ها داشتیم . چقدر آرزو میکردم تا من و اون زودتر ازدواج کنیم. ولی اون رفت و من هم حالا داشتم پا تو راهی میزاشتم که خیلی برام ناشناخته بود.

هر چه شوهرم التماس میکرد باهاش بر/قص/م حاضر نمیشدم از جام بلند شم و اون هم اینها رو پای حیای من میذاشت. من تو نظر اون همون مهسای خجالتی چندین سال پیش بودم , در واقع اون عاشق همون مهسای دوران دبیرستان بود. این چیزی بود که من بعدها فهمیدم و برام وحشتناک بود که دوباره خودم رو تغییر بدم و مطابق میل اون رفتار کنم من برای عوض شدن خیلی تلاش کرده بودم و حالا شوهرم میخواست که من همونی که قبلا بودم بشم. هر چی که میگذشت من بیشتر احساس پشیمونی میکردم و دوباره افسرده شده بودم . زندگی تو چهار دیواری خونه با کسی که هنوز هیچ علاقه ای بهش نداشتم برام کشنده بود. خوابیدن تو بغل مردی که دوستش نداشتم و اون این توقع رو از من داشت. از من. از همسر شرعی و قانونیش. خدایا چقدر وحشتناک بود که نقش بازی کنم. چقدر وحشتناک بود که وقتی که درست وسط رابطه ... من گریه میکردم و یاد گذشته میفتادم و اون علتش رو میپرسید باید بهش میگفتم از ذوق اینه که تو بغل تو هستم و با تو رابطه دارم.

من خیلی زودتر از اونی که آمادگیش رو پیدا کنم شوهر کرده بودم و متاسفانه هیچ بزرگتری هم بالای سرم نبود تا راهنماییم کنه. اصلا اینگار همه دلشون میخواست منو زودتر شوهر بدن و از شرم خلاص شن. یادمه قبل از ازدواج به خونواده بابام التماس میکردم که برای تحقیق برن و پرس و جو کنن ولی هیچکسی حاضر به اینکار نشد. میتونید باور کنید که فرزاد اینکار رو برای من کرد؟ تنها چیزی هم که گفت این بود: "امیدوار بودم که خونواده بدی باشن تا تو جواب رد بدی ولی نیستن. تو بهترین انتخاب برای من بودی ولی زودتر از اونی که فکرش رو کنم از دستت دادم. 1% هم فکر نمیکردم که فرزاد هم به ازدواج با من فکر کنه ولی ظاهرا که اینطور بوده." هفته قبل بعد از چهار سال برام ایمیل داد. گفته بود:" لنگ دراز (لنگ دراز تو زبون اون همون باربی هست) اصلا معلوم هست تو زنده ای مرده ای کدوم قبرستونی هستی؟ من اومدم کانادا و دارم تخصص همون رشته ای که دوست داشتم رو میخونم. دلم برات تنگ شده. هنوز هم مثه تو نتونستم کسی رو پیدا کنم." یکی از منافع بعد از ازدواج خلاصی از دست اون بود.

همونطور که قبلا گفتم بعد از ازدواج خیلی افسرده شده بودم شوهرم هر کاری میکرد تا منو خوشحال کنه ولی من هنوز نمیتونستم خودم رو با شرایطم تطبیق بدم. شوهرم پیشنهاد کرد تا برم سرکار تا کمتر تنها باشم. پیشنهاد خوبی بود . کارم رو تو یه دفتر هواپیمایی شروع کردم و با تجربه ای که تو آژانس های تهران کسب کرده بودم خیلی زود تونستم نظر مدیر عامل رو جلب کنم و بعنوان مدیر داخلی کارم رو ادامه بدم اینطوری با سازمان میراث هم ارتباط پیدا کردم و با ارائه مدارکی که تو تهران گرفته بودم و همینطور مدرک تحصیلیم و البته پارتی که همون رئیس آژانس بود بعنوان کارشناس موقت و مترجم هیات های باستانشناسی برای محوطه های تاریخی مشغول شدم. البته اینکار فصلی هست و وقت زیادی نمیگیره ولی من ازش لذت میبرم. شوهرم هم با معرفی من به دانشگاهی که خودش توش تدریس میکرد تونست چندین ساعت کلاس برای من بگیره چون من عاشق تدریس بودم. عصرهایی که خسته از کار بر میگشتم خونه اون با عشق منو تو بغل میگرفت و تمام بدنم رو ماساژ میداد نمیذاشت دست به آب سیاه و سفید بزنم و دست و حتی پاهام رو غرق بوسه میکرد. اون هر کاری برای رضایت من کرد تا کم کم تونست نظر منو جلب کنه و من هم حس کردم که دوستش دارم. زندگی باز هم داشت به روی من لبخند میزد. مشتبی هم بعد از چند سال تونسته بود خودش رو پیدا کنه و بعد از این مدت من دیگه حس عاشقی رو نسبت به اون از دست داده بودم نمیدونم شاید عشق نبود وگرنه به این زودی کم رنگ نمیشد ولی خوب همچنان به عنوان یه دوست کنارم بود.

اوضاع نسبتا خوب شده بود تا اینکه چند ماه پیش سیزده شب پشت سر هم خواب حمید رودیدم. داشتم دیوونه میشدم. نمیتونستم خواب هام رو بیاد بیارم فقط میدونستم که در مورد حمید بودن. مطمئن بودم که اتفاقی افتاده. دل تو دلم نبود. به محض اینکه بهش فکر میکردم تمام ذهنم به هم میریخت و دوباره صدای ضربان قلبم رو میشنیدم اینگار دوباره برگشته بودم به همون روزایی که سر ساعت 8 شب منتظر تلفنش مینشستم و با صدای زنگ تلفن حس میکردم که قلبم داره کنده میشه. اینقدر با خودم فکر کردم تا تصمیم گرفتم که بعد ار این همه سال دوباره بهش زنگ بزنم.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:34 توسط |

اولین دفعه ای که بعد از عقد مشتبی رو دیدم درست یاد همون حال خودم افتادم وقتی که حمید رو تو لباس دامادی دیده بودم.  حرف نمیزد فقط عین دیوونه ها خیره میشد به یه نقطه ای و اشکش بی صدا میریخت پایین. فقط پرسید بهت دست هم زده؟ میدونستم برای یه مرد خیلی سخته که عشقش رو تو آغوش یه نفر دیگه اونم ل*/خ/*ت تجسم کنه. مشتبی داشت ذره ذره آب میشد. پسری که یه زمانی کل کلاس رو تو دستش میگرفت و شادترین پسر کلاس بود حالا اینقدر افسرده شده بود که به زور جواب سلام بچه ها رو میداد.

ترم آخر ارشد بودم و کلاسهای میراث هم تموم شده بودن . تا عروسی فقط یه ماه مونده بود و من برای همیشه باید با مشتبی خداحافظی میکردم. باید کاری میکردم, باید یه طور راضیش میکردم که من تا هر زمان که اون بخواد باهاشم. من چیزی جز جسمم نداشتم تا آرومش کنم. تنها با بخشیدن جسمم به اون میتونستم عمق علاقم رو بهش ثابت کنم تنها از این راه میتونستم مطمئنش کنم که اون اولین پسری هست که به من دست میزنه و اونقدر برام ارزشمند هست که کاری رو که شوهرم باید انجام بده اون انجام میده. البته قبل از عقد از پزشک برای خونواده شوهرم نامه گرفته بودیم که من سالم هستم پس اونها شکی نمیتونستن کنن. 

تو کل اون یک ساعتی که  تو بغلش دراز کشیده بود تنها کاری که کرد بوسیدن موهام بود. آروم و بیصدا اشک جفتمون میومد پایین. کاری نکرد ولی بهش ثابت شده بود که من تا چه حد حاضرم براش فداکاری کنم. نمیدونم آدم بعضی موقع ها کاری میکنه که بعدها توش میمونه. تمام مسیر برگشت به خوابگاه رو اشک میریختم و از خدا میخواستم که یه نفر که لیاقت پاکی اون پسر رو داشته باشه سر راهش بزاره.

(نمیدونم شاید اگه حمید هم یه جور دیگه ای از من جدا میشد اینقدر خاطراتش تو ذهن من نمیموند. شاید چون اون منو ول کرد اینقدر برام مهم شده چون الان که به گذشته فکر میکنم هنوز عشق حمید بعد از 8 سال پررنگ تر از مشتبی هست. هر زمان که یه شعر عاشقانه میخونم یا ترانه عاشقانه میشنوم اولین کسی که میاد تو نظرم حمید هست . )

در هر حال دانشگاه تموم شد و من باز هم باید برمیگشتم. روزهای دلتنگی برای مشتبی برام عذاب آور بود ولی بخاطر خودشم که شده بهش زنگ نمیزدم دلم میخواست کم کم منو فراموش کنه تا بتونه یه زندگی بهتری رو شروع کنه. ولی مگه ایمیل ها و تلفن های اون تمومی داشت. به مرور زمان اون هم تونست با این قضیه کنار بیاد و درک کنه که مهسا دیگه شوهر کرده ولی همیشه بعنوان بهترین دوست کنارم بوده و هست. هر زمان که دلم بگیره یا مشکلی داشته باشم تنها کسی که میتونم روش حساب کنم اونه. تنها کسی که بهش اعتماد دارم تا خصوصی ترین مسائل زندگیم رو بهش بگم اونه . حتی بیشتر از دوست های دخترم بهش اعتماد دارم. خدایا مشتبی رو به تو سپردم . اون لایق بهترین هاست پس اون چیزی که لیاقتش رو داره بهش بده. امروز مشتبی بعد ازچهار سال یکی از معروفترین ها تو حرفه خودش هست . نمیتونم حوضه کاریش رو بگم چون دلم نمیخواد شناخته بشه. فقط اینو بدونید که با تلاش خودش و تشویق های من تونسته به اون چیزایی که حقش بود برسه. به زودی ازدواج میکنه و من با تمام وجودم براش دعا میکنم که خوشبخت شه. گرچه هنوز هم اقرار میکنه که منو بیشتر از نامزدش دوست داره و هنوز هم حسرت از دست دادن منو میخوره ولی دیگه راه برگشتی نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:35 توسط |

از خودم متنفر میشدم وقتی نامزدم زنگ میزد و با ذوق و شوق از کارهایی که میخواد تو آینده برای من انجام بده حرف میزد. وقتی با صبر کم محلی ها و توهین های منو تحمل میکرد و بازهم ابراز عشق میکرد. وقتی که با عشق قربون صدقم میرفت و میگفت تمام هدفش برای زندگی کردن و کار و تلاش فقط من هستم. دلم میخواست خودم رو بکشم. تقریبا تمام فامیل اون میدونستن که نامزد کرده و من دلم نمیخواست غرور یه مرد بخاطر من خدشه دار شه. دلم نمیخواست جوونی به پاکی اون دلش بشکنه. دلم نمیخواست بخاطر خودم دل یه نفر دیگه رو بشکنم. تو یه کلام نمیخواستم حمید باشم. وای که چه روزای وحشتناکی بود.

من به مشتبی وابسته شده بودم اون اینقدر فکر منو درگیر کرده بود که دیگه حمید رو فراموش کرده بودم. البته مشتبی هنوز اول راه بود و هیچ برنامه ای برای آیندش نداشت و در ضمن من و اون هیچ قول و قراری برای آینده با هم نذاشته بودیم. ولی دل آدم که این چیزا حالیش نمیشه.

روزها تا شب با خودم فکر میکردم تا بالاخره تصمیم گرفتم همه چیزو به مشتبی بگم چون نمیخواستم نامردی کنم چون نمیخواستم بد باشم چون نمیخواستم بعدها نفرینم کنن. البته به هیچوجه نمیتونستم ازش بخوام که باهام به هم بزنه. چقدر سخت بود وقتی که براش توضیح دادم که خواستگار دارم و چقدر دردناک بود که تو هق هق گریه التماسم میکرد که جواب منفی بدم تا اون بیاد خواستگاری. ولی خبر نداشت که من احمق ماه هاست که جواب مثبت دادم و یه جوون ساده دل اونور ایران داره به عشق من نفس میکشه. تو همین روزا بود که تازه فهمیدم مشتبی خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم دوستم داره. پسری که اکثر دخترهای کلاس اونو نماد غرور میدونستن حالا داشت خودش رو خوار و ذلیل یه دختری مثه من میکرد و تمام ناراحتی هاش رو تو دلش میریخت و دم نمیزد تا من ناراحت نشم. مدام دستم رو مبوسید و میذاشت رو قلبش و میگفت فقط میخوام تو خوشحال باشی. میگفت اگه نازک تر از گل بهت بگه من میمیرم. میگفت حتی اگه ده تا بچه هم داشته باشی و برگردی بازم من میخوامت. میگفت من همه جوره پشتت هستم. حتی موقعی که از ناپدریم حرف میزدم میگفت وقتی که از زندان در اومد بهم خبر بده تا بلایی به سرش بیارم که دیگه کتک زدن یادش بره. غروب  که میشد ساعت ها با هم راه میرفتیم و از آینده ای که بدون هم قرار بود داشته باشیم حرف میزدیم. برام کشنده بود که ببینم بعد از من اون بخواد با یه نفر دیگه باشه برای همینم قسمش میدادم که از همین الان از هم جدا شیم تا من اون روز رو نبینم ولی مگه اون حاضر بود قید منو بزنه. من که قبلا خودم درد جدایی رو کشیده بودم و میدونستم اگه یه دفعه ولش کنم نابود میشه سر در گم فقط تو خلوت خودم زار میزدم و التماس خدا میکردم که هرچی بدبختی هست سر من بیاره و لی مشتبی درد نکشه. زار میزدم که مشتبی حقش نبود که اینقدر ناراحتی داشته باشه. خدایا من تو کارت موندم چرا باید بلایی که سر حمید میاوردی رو اون بیچاره باید تحمل میکرد. به جرات میتونم بگم که مشتبی یکی از بهترین و پاک ترین قلب های دنیا رو داشت. دوست صمیمیش که در واقع همون دوست سارا بود بهم گفته بود که اون هم پای سجاده فقط زار میزنه و به خدا التماس میکنه که هرچی ناراحتی که میخوای برای مهسا بفرستی برای من بفرست ولی مهسای من راحت باشه. میگفت التماس خدا میکنه که تو بعد از ازدواجت خوشبخت شی و طرفت آدم نامردی نباشه. خدایا چه روزایی بود. کم کم به موعد عقد نزدیک میشدیم و التماس های مشتبی برای اینکه من بیشتر فکر کنم بیشتر میشد. ولی من فقط و فقط بخاطر کاری که حمید کرده بود نمیخواستم نامردی کنم و بشم یکی مثه اون. من قول و قرارم رو با یکی گذاشته بودم و نمیخواستم دلش رو بشکنم حاضر بودم که خودم نابود شم ولی نامردی نکنم. به مشتبی هم میگفتم من و تو هیچ قولی به هم ندادیم که حالا من بخوام زیرش بزنم. بهش میگفتم تو وقت داشتی من رو بشناسی و اگه که میخواستی میتونستی زودتر پیشنهادت رو بدی. بهش میگفتم من بعد از ازدواج فقط جسمم رو به اون میدم ولی روحم مال تو هست. میگفتم من نمیتونم که تو رو دوست نداشته باشم حتی اگه تو هم نخوای باز من به تو فکر میکنم. بالاخره روز عقد رسید و من مثه یه آدم شک زده پای سفره عقد نشستم و صیغه عقد جاری شد.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 14:36 توسط |

این یه حقیقت هست که هر چی از طرف مقابلت کم محلی ببینی بیشتر جذبش میشی. من ناخواسته دوباره داشتم گرفتار نیرویی مرموز میشدم که نمیدونستم اسمش رو باید عشق بزارم یا نه . در هر حال آدم وقتی میفهمه که دیگه دیر شده و نمیتونه قید طرفش رو بزنه.

تو کلاس میراث با یه دختری دوست شده بودم به اسم سارا که بر خلاف ظاهر آروم و سادش خیلی شیطون بود اونم لیسانس زبان داشت و تنها به عشق خارج رفتن درس میخوند. یه جورایی خیلی اروپایی فکر میکرد. با یکی از پسرای کلاس که تازه از سوئد اومده بود دوست شده بود و همه جوره میخواست که مخ طرف رو بزنه تا همراش ببرتش اروپا. و از شانس خوب من هم اون پسر دوست صمیمی همین آقا مشتبی ای بود که در موردش حرف زدم. یه جورایی سارا هم بدش نمیومد تا برای خودشون دوتا پایه پیدا کنن تا تو جمع 4 نفره بیشتر بهشون خوش بگذره. من یه در صد هم فکر نمیکردم که مشتبی علاقه ای به دوست شدن با من داشته باشه و از طرفی هم تجربه بهم ثابت کرده بود که دیگه خودم طرف پسرا نرم برای همینم خیلی بی تفاوت نشون میدادم ولی خدا میدونست که تو دلم چی میگذشت. مشتبی کپی حمید بود البته فقط از لحاظ باطن شاید همینشم باعث میشد من بیشتر به بودن باهاش احتیاج پیدا کنم. دیگه نمیتونستم به پسری که منو به عنوان نامزدش میدونست فکر کنم هیچ علاقه ای بهش نداشتم ولی تو خودم نمیدیدم که بهش نه بگم. 

یه روز یکی از بچه های کلاس همه دختر و پسرها رو دعوت کرد باغشون که خارج از شهر بود . برای منی که قبلا با امیر همه جا میرفتم و حتی با جمع های پسرونه شب تا صبح یه جا میموندم خیلی عجیب نبود که بشینم و با سه تا پسر ورق بازی کنم بخصوص که یکیشون هم مشتبی باشه. بازی کردن من براشون خیلی عجیب بود مشتبی بدون هیچ حرفی تو چشمم خیره میشد و لبخند میزد . این برای منی که سرشار از نیاز بودم نقطه عطفی بود برای بروز احساساتی که تا اون لحظه تو خودم خفه کرده بود.  تو راه برگشت یکی از دخترهای کلاس کنار مشتبی نشسته بود و باهاش حرف میزد نمیدونستم چی دارن به هم میگن که دختره داره گریه میکنه ولی حسه خوبی نداشتم از حسادت داشتم خفه میشدم. تو همین حین فرزاد زنگ زد اینقدر عصبانی بودم که نمیفهمیدم چی دارم به اون میگم یادمه که سرش داد کشیدم و گفتم که ازت متنفرم چرا اینقدر به من زنگ میزنی اگه من نخوام صدات رو بشنوم چیکار باید کنم؟ بیچاره سنگ کپ کرده بود که من چمه. فقط گفت تنها راهش اینه که بمیری و گوشی رو قطع کرد امیدوار بودم که دیگه زنگ نزنه ولی عین سنگ پای قزوین بود مگه از رو میرفت هر چی فحشش میدادم بازم هم زنگ میزد. خدایا چه روزایی بود. اگه ده روز هم گوشیم رو خاموش میکردم به محض اینکه روشنش میکردم فرزاد اولین کسی بود که زنگ میزد. تو یکی از همین روزها بود که فرزاد از صبحش صدبار زنگ زده بود و من کلی از دستش عصبی بودم تصمیم گرفتم به محض اینکه زنگ زد جوابش بدم و هر چی از دهنم در میاد بهش بگم. به محض اینکه زنگ زد نگاه شماره نکردم و سریع گوشی رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن خوب که فحش دادم دیدم یه نفر خیلی محترمانه گفت سلام عرض کردم. تا حالا شده فکر کنید قلبتون افتاده تو... من دقیقا همین حس رو داشتم. وقتی خودش رو معرفی کرد دلم میخواست سر خودم رو بکوبونم به دیوار چقدر منتظر همچین لحظه ای بودم و این شد اولین خاطره اون از تلفن زدن به من. گفت که سارا با رضا قرار داره و خواسته بود که منم همراهش برم بعد که گوشی رو قطع کرد هم یه اس داد : انگشت شصتت رو بزار رو انگشت اشارت. دلم همینقدر برات تنگ شده. شاید هزار بار اون متن رو خوندم باورم نمیشد بالاخره پسری رو که شاید ده تا از دخترهای کلاس عاشقش بودن مال من شده بود. جدی میگم واقعا افتخار میکرم که مشتبی به من پیشنهاد دوستی داده بود هیچی برام مهم نبود جز بودن با او. جز جذب کردن او. نمیتونم دقیقا بگم که از کی اون هم همونقدر که من دوستش داشتم بهم علاقمند شد ولی این اتفاق افتاد. مشتبی بچه کرج بود و هر روز تا تهران میومد تا منو ببینه هر کاری میکرد تا منو خوشحال کنه . کم کم این موضوع رو تو کلاس علنی کرد و بخاطر من قید خیلی از دوستاش رو زد حتی با یکی از پسرهای کلاس هم که به من توهین کرده بود درگیر شد و این مسئله مثل بمب منفجر شد که مشتبی بخاط یه دختر خودش رو اینقدر کوچیک کرده از یه طرف مشتبی بود و از طرف دیگه نامزدم که با تمام دل و جونش برای آینده تلاش میکرد. برای منی که سرگرم کس دیگه ای بودم. تاریخ داشت تکرار میشد و من اینوسط داشتم نقش حمید رو بازی میکردم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:57 توسط |

یکی از کارمندهای جوون فرودگاه مهرآباد, محسن , بدجور تو نخم بود یه روز بهم گفت ببخشید گوشیم خراب شده اجازه میدید با گوشیتون یه تک زنگ بزنم ببینم بوق میخوره یا نه. من هم با سادگی تموم گوشیم رو دادم دستش و بعد هم اون خیلی معمولی تشکر کرد و رفت. عصرش یکی زنگ زد و بعد که خودش رو معرفی کرد تازه فهمیدم که اونه اینقدر خجالتی بود که زبونش میگرفت . تلفن هاش هیچ مزاحمتی برام ایجاد نمیکردن برای همینم بهش نگفتم که زنگ نزنه. کارمند ح/را/ست بود و خیلی هم مبادی آداب ولی تا دلتون بخواد پول دوست اینگار که پولش به جونش بسته بودن یه نکته منفی دیگه ای که تو شخصیتش دیدم عدم اعتماد به نفسش بود از اون مردهایی که میشن آخر زن ذلیلی. دستش درد نکنه ولی اونم کمک کرد تا باز هم حمید بزرگتر و بزرگتر شه. آخه باز هم اونو با حمید مقایسش میکردم و باز هم اعتماد به نفس حمید و موقعیت شناسیش برای خرج کردن یا پس انداز پول و خیلی چیزای دیگه دست به دست هم میدادن تا من بیشتر احساس دلتنگی کنم اونم برای آدمی که بدترین کار ممکنه رو در حقم کرده بود. کاری که حالا داشت کم رنگتر و کمرنگتر میشد و جاش رو دوباره یه عشق کهنه ولی پررنگ میگرفت. میگن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه ده وجب. من همزمان با دو نفر دوست شده بودم و دیگه برام مهم نبود اگه تعدادشون زیادتر هم شه. سعید هم به جمع زنگ خورهای گوشیم اضافه شده بود. مغازه لوازم آرایشی و بهداشتی داشت. عین دخترها حرف میزد و راه میرفت بعضی موقع ها حس میکردم من پسرم و اون دختر. در هر حال برای خنده خوب بود و البته از اون لوازم آرایش ها هم نمیشد گذشت. هر مارکی که اراده میکردم در عرض یک ساعت بهم میرسید. سعید هم به نوبه خودش شخصیت مردونه حمید رو تو چشمم بزرگتر کرده بود و باعث میشد من بیشتر حسرت گذشته و کسی رو که از دست داده بودم بخورم. دلم دنبال یکی میگشت که بوی حمید رو بده و وقتی که نمیتونستم همچین کسی رو پیدا کنم با وجودی که دور و برم شلوغ بود افسرده تر میشدم و فقط سعی در حفظ ظاهر میکرم. دلم میخواست درس بخونم. از کارم راضی نبودم. از اینگه گارسن باشم و جلوی یه مشت آدم هیز تو هواپیما دولا و راست شم خوشم نمیومد. از اینکه یه مرد چاق و کچل سرم داد بزنه که چرا براش آب نیاوردم تا کوفت کنه حس حقارت بهم دست میداد بعد از یه دعوای حسابی که با یکی از همین مسافرهای دهاتی که تازه به پول و پله رسیده بودن راه انداختم, کارم رو ول کردم . درس خودن رو شروع کردم فقط یه ماه تا کنکور مونده بود و من میخواستم که قبول شم. خدارو شکر اطلاعات قبلیم خوب بودن و تونستم قبول شم و دوباره با عشق به درس رهسپار تهران شدم. تو تهران تونستم تو یه دفتر هواپیمایی استخدام شم. با پولی که فرزاد به حسابم میریخت تو دوره آموزشی سازمان میراث هم شرکت کردم و همزمان با درس خوندن دوره های تخصصی اونجا رو هم میگذروندم. البته همچنان به فرزاد میگفتم که نمیخوام باهاش باشم. اونم میخندید و میگفت گ/ه میخوری مگه دست خودته. خدا رو شکر میکردم که هدفش اینه که از ایران بره و به من به عنوان همسر آیندش فکر نمیکنه فقط دلش میخواست با من حرف بزنه. میگفت هیچکس بهتر از تو درکم نمیکنه . بنده خدا راست میگفت. خوب منم یه چند ماهی بین همین آدما بودم و صدای مرغ و خروس درآوردناشون برام عادی بود. البته فرزاد میگفت همه آدما درونشون مثه منن منتهی ظاهرشون رو حفظ میکنن. میگفت تنها فرقش با بقیه اینه که ظاهر و باطنش یکیه. هر چند هفته ای هم یه بار میومد تهران و بهم سر میزد.

همون روزها بود که مامان گفت یکی از همکاراش برای تک پسرش ازم خواستگاری کرده . میگفت پسره چندین ساله که به خونوادش گفته یا این دختر رو برام میگیرین یا ازدواج نمیکنم اونا هم چون فکر میکردن من و حمید نامزد کردیم به مامان چیزی نمیگفتن. تا اینکه مامان بین حرفهاش با اون خانوم میگه که دخترم هنوز مجرده و خلاصه اون هم سریع بحث علاقه پسرش به من رو مطرح میکنه. من فقط و فقط چون از وضعیت موجودم خسته شده بودم و نیاز داشتم که یه رابطه جدی رو با یه نفر شروع کنم قبول کردم و تلفن های اون پسر شروع شد. از علاقش بهم میگفت و از زندگی آرومی که میخواد در کنارم شروع کنه. میگفت نمیزارم دست به آب سیاه و سفید بزنی و خلاصه خیلی حرف های دیگه که تو نظر منی که قبلا رو دست خورده بودم چرت و پرت میومدن. اون پسر در حد پرستش منو دوست داشت و کلی التماس میکرد تا بهش اجازه بدم که مثلا یه نصفه روز بیاد تهران و فقط منو ببینه و بره. اینقدر به ازدواج و جواب مثبت من امیدوار بود که دلم نمیمد جواب منفی بدم. در ضمن دیگه به عشق قبل از ازدواج اعتقادی نداشتم و میخواستم به مرور زمان بعد از شناخت کامل مرد زندگیم رو دوست داشته باشم. در هر حال اون زمان فکر میکردم به راحتی این اتفاق میفته. برای همینم بهش جواب مثبت دادم البته فقط در این حد که بدونه که من جوابم مثبته ولی قرار خواستگاری افتاد برای تابستون. نمیتونم بگم با چه ذوق و شوقی کار میکرد تا پس انداز کنه و بتونه منو خوشبخت کنه. ولی من هیچ حسی بهش نداشتم. مامان میگفت به مرور زمان علاقهمند میشی و من هم امیدوار بودم.

بچه های هم کلاسیم خیلی با دوستای دانشگاه قبلیم فرق داشتن. همشون عین همون مهسای ساکت دوره دبیرستان بودن. از صبح تا شب کتاب از جلوشون کنار نمیرفت . برای همینم من بیشتر جذب همون بچه های کلاس میراث فرهنگی میشدم. تو یکی از همون دوره های آموزشی یه پسر فوق العاده مغروری تو کلاسمون بود که هر چی من میگفتم یا هر جوابی که من میدادم ضد اون رو میگفت. هیچوقت نظراتمون با هم یکی نبود. حتی جواب هایی که اون میداد هم تو نظر من کاملا اشتباه بودن. هیکل خشکلی داشت و چشم های سبز عسلی و پوست برنزش همه رو جذب میکرد. دانشجوی کارشناسی زبان بود و یه سال هم ازم بزرگتر. با وجودی که مدام با هم دعوامون میشد ولی اگه دو روز نمیومد حس میکردم کلاس روح نداره...


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:43 توسط |

تو اون دو سالی که با امیر بودم بدجور به گشت و گذار و تفریح و خوش گذرونی با پسرا عادت کرده بودم اصلا تو جمع های دخترونه بهم خوش نمیگذشت. مخصوصا که دوستای به اصطلاح صمیمی من تو شهر خودم کسایی مثل شبنم بودن که جز ناز کردن و ادا اومدن برای پسرا کار دیگه ای بلد نبودن اگه یک شبانه روز رو هم کنارشون مینشستم فقط داشتن درمورد مارک لوازم آرایش و لباس و آرایشگر و خلاصه اینجور چیزا حرف میزدن. شدید حوصلم سر میرفت. دلم برای دوستای دانشگاهیم بدجور تنگ میشد. اصلا با اونا یه حال و هوای دیگه ای داشتم. خیلی سعی میکردم نسبت به پسراو بوق ماشیناشون تو خیابون بی تفاوت باشم ولی کیو میخواستم گول بزنم؟ من دیگه مهسای قبل نبودم. اینگار که به بودن با یه پسر و حرف زدن باهاش عادت کرده بودم. خیلی از شماها هم همینطوری هستید. شاید صد در صد بدونید هیچ علاقه ای به طرفتون ندارید و اصلا آینده ای در کنارش نخواهید داشت ولی عادت کردید که با یه جنس مخالف باشید.

دلم برای درس و دانشگاه تنگ شده بود . من هرکاری که میکردم در کنارش درسم رو حاضر نبودم ول کنم. اینگار یکی از درون بهم میگفت تنها راه نجاتت همینه. برای همینم تصمیم داشتم تو آزمون ارشد شرکت کنم. با هر کسی که تحصیلات دانشگاهی داشت در موردش حرف میزدم. یکی از اونها پسر خاله ی دختر داییم بود. پزشک عمومی بود یه پسر بیست و نه ساله که اگر نمیشناختمش باور نمیکردم پزشکه. یادمه اولین مرتبه ای که دیدمش تو یه مهمونی خونوادگی بود. یه قاشق ژله رو گذاشت تو دهنش و اومد کنارم و گفت ببین ژله رو چه جوری از لای دندونام رد میکنم. بعد هم دهنش رو باز کردو با فشار ژله رو از لای دندون های جلوش رد کرد. حالم داشت از کارش به هم میخورد. بهش گفتم دیوونه مرده شور چک و پوزت رو ببرن . تا اون زمان اصلا نمیدونستم طرف پزشکه. فکر میکردم دیوونست. آخه مثه اون تو اون مرکز روانی زیاد دیده بودم. اون شب قرار بود ما خونه داییم بخوابیم. مهمون ها که رفتن دیدم اونم مونده. لباس خواب داییم رو پوشیده بود و چون شلوارش براش گشاد بود هی از پاش میفتاد پایین و اونم با خونسردی تمام اونو باز میکشید بالا. داییم مرتب صداش میکرد دکتر. منم دلم براش میسوخت میگفتم دایی نباید با کسی که مشکل داره اینطوری رفتار کنه و سر کارش بزاره. به دختر داییم گفتم از دایی بعیده که همچین تابلو یه نفر رو مسخره کنه. دیدم با تعجب نیگام میکنه. بیشتر براش توضیح دادم. گفت به خدا این پسر خالم پزشکه و دنبال کاراش هست که بره کانادا. وضع باباش هم توپه 4 تا خواهر داره و خودشم تک پسره . این رفتارش هم همیشه همینطوری بوده. از خجالت داشتم میمردم که اونطوری باهاش حرف زده بودم ولی خودم رو زدم به بیخیالی. برام جالب بود که با وجود این همه تحصیلات یه همچین رفتاری داره. اصلا براش مهم نبود بقیه در موردش چی فکر میکنن. زیاد دور و برم میچرخید جوری که دختر داییم گفت فکر کنم این ازت خوشش اومده. گفتم اشتباه میکنی. گفت نه آخه قرار بود همون بعد از مهمونی بره تهران ولی یه دفعه ای گفت که میخواد بمونه. فردای اون روز که خواستم برم خونه اونم حاضر شد و گفت که میخواد بره و اصرار کرد که من رو هم میرسونه. اون روز گذشت و باز هم این دید و بازدیدها تکرار شد. نمیدونستم هدفش چیه. با همه صمیمی بود و برخوردش راحت بود ولی با من یه جور خاصی بود از پرستارهای رنگارنگ دور و برش میگفت و از جزئئات کارهایی که کرده . روزی نبود که اس ام اس نده یا زنگ نزنه. میگفت با تو از دوست های پسرم هم راحت ترم. اصلا رابطمون مثه دو تا پسر بود با هم. حتی اگه بیرون میرفتیم هم دنگی حساب میکردم باهاش.  یه بار با اصرار من رو هم همراه خودش برد بیمارستان شیفتش بود. میدیدم که پرستارها با نفرت نیگام میکردن. نمیدونم چرا بعضی از دخترها فقط اسم و رسم طرف براشون مهمه؟ چرا حاضرند خودشون رو به یه شام تو یه رستوران گرون قیمت بفروشن ؟ چرا دلشون میخواد تو یه ماشین گرون قیمت بشینن ولو اینکه طرفشون منفورترین آدم باشه. فرزاد بارها و بارها از اون پرستارها برام تعریف کرده بود. من حتی سایز لباس زیرشون رو هم میدونستم. میدونستم که فرزاد با همشون رابطه داره . حتی قبلا صداشون رو هم وقتی بهش زنگ میزدن ضبط کرده بود و کلی بهشون میخندید و ادای حرف زدنشون رو در میاورد که میخواستن با ناز و ادا و کلاس گذاشتن خودشون رو جذاب نشون بدن. تا یه مدت فرزاد برام جذاب بود ولی نمیدونم چرا راضیم نمکیرد دلم باز هم یه نفر مثل حمید رو میطلبید. هرچی بیشتر با فرزاد بودم و کارهاش رو میدیدم حمید تو نظرم بزرگتر میشد. آخه تا قبل از آشنایی با فرزاد. خودم رو یه جورایی گول میزدم که حمید تحصیلات نداره و شخصییتش پایینه ولی فرزاد با اون دنیاش عکس اینو ثابت میکرد. دیگه از بودن باهاش راضی نبودم. نمیدونم چرا. شاید توی ناخودآگاه ذهنم با حمید مقایسش میکردم. حمید تحصبلات دانشگاهی نداشت ولی تو رفتار و حرف زدن و شخصیت نمونه بود و برعکس فرزاد یه پزشک مایه دار ولی از لحاظ برخورد اجتماعی و شخصیت صفر بود . هرچی من سعی میکردم بیشتر ازش فاصله بگیرم اون بیشتر جذب من میشد. دیگه هر یه ساعت یه بار زنگ میزد اینقدر میگفت و میگفت تا ناچار میشدم باهاش برم بیرون. دیگه دنگی حساب نمیکردم و همه پول رو مینداختم گردن خودش. هر دفعه که منو میدید یه هدیه گرفته بود. یه بار که رفته بود هند یه گردنبند طلا برام آورد. یه حساب بانکی هم برام باز کرده بود و مرتب توش پول میریخت. تشویقم کرد که برم برای مصاحبه میهمانداری هواپیما و قول داد که اگه قبول شم به قول خودش یه جایزه خوب برام میخره البته میدونست که من ترجیح میدم که نقدا جایزه بگیرم. خوشبختانه تو مصاحبه قبول شدم و بعد از چندماه کارم رو به عنوان میهماندار شروع کردم. فرزاد هم یه گوشی و یه خط به اسم خودم برام خرید. 300 تومن هم نقدا جایزه داد. با وجود تمام این کارهاش باز هم علاقه ای بهش نداشتم. چطور میتونستم پسری رو که میدونستم با ده تا دختر دیگه رابطه جن/س/ی داره دوست داشته باشم. البته اینقدر اخلاق من پسرونه بود که اونم هیچوقت خودش هم بهم پیشنهاد نداد یا شایدم میترسید از دستم بده. کلی سعی میکردم به دید یه آدم دوست داشتنی نیگاش کنم ولی نمیشد. چطور میتونستم یکیو که وقتی تو ماشین کنارش نشستم و تو فکر خودم غوطه ورم یهو تو گوشم صدای مرغ و خروس در میاره دوست داشته باشم. خدایا چقدر بنده هات متفاوتند. چقدر شخصیت حمید فرق داشت. خدایا من به بودن باهاش افتخار میکردم. وقتی حرف میزد تمام وجودم میشد گوش تا اونو با تمام وجودم بشنوم ولی فرزاد......... اگه جواب تلفنش رو نمیدادم زنگ میزد خونه و سراغ منو از مامانم میگرفت و این باعث شک مامانم میشد. حتی یه بار هم زنگ زد فرودگاه و تو بلندگو پیجم کرد. هیچ راه فراری از دستش نداشتم. هرکاری از دستش بر میومد.من نمیخواستم سرلج بیفته. یادم به شب هایی میفتاد که با عشق حمید میخوابیدم و با تجسم صورتش آرامش میگرفتم. ولی به محض اینکه فرزاد میومد تو نظرم استرس میگرفتم و خوابم نمیبرد و مجبور بودم باز هم پناه ببرم به اون قرص ایی که روانپزشکم تجویز کرده بود.

اینگار یادم رفته بود حمید چه به روزم آورده . باز هم داشت تو نظرم بزرگ و بزرگتر میشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:35 توسط |

بعد از اون لطفی که امیر در حق خواهرم کرد دهن من بیشتر بسته شد. خودم رو یه جورایی مدیونش میدونستم و زیاد با نظراتش مخالفت نمیکردم. هر زمان که اراده میکرد باهاش بیرون برم و پیشش باشم نه نمیگفتم. بودن با امیر و پسر خواهراش یه جورایی اخلاق منو مردونه کرده بود. بعضی موقع ها دوستام با تعجب نیگام میکردن که این همون مهسای نازک نارنجی هست که اشکش پای مشکش بود؟ که تا صدای حمید رو میشنید از ذوق خوشحالی گریه میکرد؟ اینی که حالا اگه یه پسر تو خیابون چپ نیگاش کنه چشمه پسره رو از کاسه در میاره همون مهسایی هست که تو خیابون سرش رو بالا نمیاورد؟ در هر حال خودم از اون تغییرات ناراحت نبودم.

تو تموم اون مدتی که با امیر بودم حس میکردم یه ناراحتی بزرگی تو چشماشه که میخواد ازم مخفیش کنه. بارها و بارها گفته بود ای کاش میشد تو برای همیشه ماله من بودی ولی هیچوقت حرفش رو ادامه نمیداد. همیشه بعد از این جملش آه میکشید و اشک تو چشماش جمع میشد. ترم 6 بودم که بهم خبر داد با پول تونسته مدرک موجود تو اون مرکز روانی رو برای همیشه پاک کنه. واقعا هم تونسته بود ولی هیچوقت بهم نگفت رابطش کی بوده.

یادتونه در مورد پسر خواهراش گفته بودم یکیشون مثه امیر هیکل دار و درشت بود ؟ ترم آخر دانشگاه بودم که تلفن های اون پسر خواهره به من زیاد شده بود. هر روز به هر بهونه ای که دستش میومد زنگ میزد. اون دیگه از افسردگی دسته من رو از پشت بسته بود. همیشه مشکی میپوشید. یه بار از امیر در مورد زندگیش پرسیدم با وجودی که امیر اصلا دلش نمیخواست در موردش حرف بزنه ولی روم رو زمین ننداخت و گفت که چهار سال پیش تو راه شیراز تصادف کردن و زن طرف مرده. اونم از اون موقع تا حالا لباس سیاهش رو در نیاورده. گفت دختره . دختر عموش بوده و از بچگی هم عاشق هم بودن و درست تو ماه عسل زنش رو از دست داده.  چند روز مونده بود به امتحان های پایان ترم که پسر خواهرش رسماً ازم خواستگاری کرد. از من؟ دوست دختر فابریک داییش .  دو تا شاخ بالای سرم در اومده بود. چی پیش خودش فکر کرده بود؟ بهش گفتم داداش تو با این روحیه خوشکلت فقط منو کم داری نه؟ گفتم فکر نمیکنی امیر اگه بفهمه ناراحت شه؟ گفت: امیر اگه خودش رو هم بکشه نمیتونه تو رو بگیره. گفت امیر مشکل داره. با وجودی که هیچ میلی به ازدواج با امیر نداشتم و صرفا به عنوان یه دوست نیگاش میکردم ولی از حرفهای پسر خواهرش شدید گیج شده بودم. در هر حال بهش گفتم جوابم منفی هست. ولی التماسش میکردم که بگه امیر مشکلش چیه. گفت خیلی زود بهت میگم. چند روز بعد منو امیر و داداش بزرگه امیر رو دعوت کرد خونش برا ناهار. امیر دلش نمیخواست من و داداشش با هم روبرو شیم ولی چون پسر خواهرش قبلا گفته بود که اون یکی داداش امیر هم باهاشون پایه هست مشکلی ندارن که اون هم باشه دیگه نتونست مخالفت کنه. خلاصه بعد از غذا برای امیر و داداشش مش/رو/ب آورد. اونها هم نامردی نکردن و تا تونستن خوردن. همین که کله داداش امیر گرم شد شروع کرد به تعریف کردن از خودش که زن داره و بچه داره و دوست دختر هم داره. وسط حرفهاش بود که یهو گفت : منم مثه امیر زن و یه بچه دارم و اینها رو که میفرستم شهرستان خونه مادرزنم دوست دخترم رو شب و روز میارم پیش خودم. یه لحظه حس کردم برق بهم وصل کردن. امیر اینقدر مست بود که اصلا نفهمید داداشش چی گفته. باورم نمیشد که من ناخواسته با یه مرد زن دار بودم. پس اون زنی که امیر میگفت خواهرشه و از شوهرش جدا شده و با امیر اینا زندگی میکنه زنشه؟ پس اون پسر بچه پسرش بوده؟ چقدر بعضی ها خوب نقش بازی میکنن. تو همین فکرها بودم که پسر خواهرش گفت حالا فهمیدی چرا امیر نمیتونه تو رو بگیره؟ گفتم اون که زن داشت دیگه چرا؟ گفت زنش رو دوست نداره . گفت امیر همیشه اهل دوست دختر بوده و زنش هم میدونه و اونم یه جور دیگه واسه خودش خوشه برای همینم زیاد با هم کاری ندارن. منتهی چون مهریه زنه بالاست نمیتونه طلاقش بده. گفت امیر تو این مدت بد وابسته تو شده و همش نگرانه که وقتی درست تموم شد بدونه تو چیکار کنه. ازم قول گرفت که تو روی امیر چیزی نگم. منم بهش قول دادم. تنها با این جمله خودم رو راضی کردم که زن امیر هم میدونه که شوهرش هم دختربازه و هم رفیق باز پس من اونو از راه بدرش نکردم. اون از اول اینطوری بوده. نمیتونستم از امیر بخاطر اینکارش کینه به دل بگیرم. چون ما فقط دوست بودیم. هیچوقت هیچ رابطه ای نداشتیم و هیچوقت هم هیچ قولی به هم ندادیم. اینو سط فقط امیر یه مدت اخلاق تند و تیز من رو تحمل کرد و هر جا که به کمکش احتیاج داشتم کمکم کرد. ولی حالا که میدونستم اون زن داره دیگه به خودم حق حرف زدن باهاش رو نمیدادم. بهش گفتم بخاطر درسهام تا بعد از امتحانات بهم زنگ نزنه اونم چون همیشه آرامش منو میخواست قبول کرد. گوشی و خطی که برام خریده بود هم همونجا به بهونه اینکه نمیخوام دیگه تو امتحانها خودم وسوسه شم و بهت زنگ بزنم رو بهش پس دادم.  بعد از آخرین امتحانم باهاش قرار گذاشتم و گفتم اومدم تا برای آخرین بار هم رو ببینیم و مثه دو تا دوست خوب خداحافظی کنیم. باورش نمیشد. خواست چیزی بگه که گفتم امیر میدونم زن داری پس بیشتر از این کشش نده. برو دنبال زندگیت. حق پسرت این نیست. همزمان با اولین قطره اشکی که از چشمش افتاد من هم در ماشینش رو به هم زدم و برای همیشه ازش خداحافظی کردم. نمیدونم الان چیکار میکنه. حتی دیگه شمارش رو هم فراموش کردم.

هنوز هوای تیر بوی بهار و سبزه رو میداد که من ساکم رو جمع کردم و برای همیشه با اون نهرهای روان. با اون کوچه باغی های سبز. با تک تک اون خاطره هاو با اون شهری که بوی حمید رو میداد خداحافظی کردم ولی اینقدر از حمید کینه داشتم که جز نفرین برای خداحافظی اونم از راه دور چیزی نثارش نکردم.

یادمه آخرین بسته سیگارم رو هم تو یکی از همون نهرها انداختم و سوار اتوبوس شدم.


بخاطر کامنت هاتون ممنون. همه رو میخونم .

نسیم جان اگه محبت کنی و به میلم بفرستی ممنون میشم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:15 توسط |

.............................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:54 توسط |